زنان امروزی

همه چیز در باره مسائل اجتماعی و زنان

یک لبخند ، یک نگاه و یا مدتها در کنار همدیگر بودن و به هم فکر کردن

و یا خیلی چیزهای دیگه میتونه سر آغاز عشق باشه .

عشق چیز عجیبیه . شاید اگه تا حالا عاشق نشده باشین معنی زندگی

رو هم نفهمیده باشین. عشق در تمام لحظاتش حتی وقتی جدایی پیش میاد

ما رو به کمال خودمون نزدیک میکنه.

یه زمانی حس می کنیم در روابط عاشقانه مون موفقیم. ولی اینطور نیست.

ما در عشق چشمانمونو روی حقایق می بندیم . راست میگن عشق آدمو کور میکنه.

چند روز پیش یکی از دوستانم وقتی فهمید مرد آرزوهاش که بهش اظهار عشق زیادی میکرد ، یک خیانتکار و دروغگو  بوده با انکار حقیقت کار اونو توجیه کرد و گفت :حتما دلیلی واسه خیانتش داشته . این نتیجه یک عشق کوره.

شاید این زن از خودش بپرسه پس این همه عشقی که در وجود من بوده چی؟

باربارا دی آنجلیس در کتاب (( رازهای ده گانه زندگی که هر زنی باید آنرا بداند))

(با سری کتابهای رازهایی در باره زنان و مردان اشتباه نگیرید)جواب زیبایی به این

سوال میده : اگه طرف مقابل با شما چنین کرد ، عشقی که درونتان حس می کردید

از خودتان بوده ونه طرف مقابل.  عشق از وجود ما می جوشه و این ما هستیم که

از احساس خود سر شار می شویم.

شاید شما نیز با این روانشناس هم عقیده باشید . عشق همواره درونمان وجود

داره و این طرف مقابله که باید ارزش این عشق رو داشته باشه. پس طرف مقابل

رو درست انتخاب کنیم  چون شکست عاطفی سخته .

وقتشه همه ما در روابط مون بازنگری کنیم . یک رابطه غلط ما رو به قهقرا میبره.

روابطی که تنها به خاطر ترس از تنهایی، نگرانی از آبروریزی ، دلسوزی برای

طرف مقابل و ... ادامه پیدا کنه و شهامت قطع این اشتباه رو از ما بگیره بعد از یه

مدت کوتاه یا از طرف مقابل قطع میشه یا ما رو در یک شکنجه گاه روحی حبس

میکنه. اگه امروز نتونیم جلوی اشتباهی که دوست داریم ادامه بدیم رو بگیریم

هرگز به زندگی که واقعا لایقش هستیم نمی رسیم.

به قول باربارا دی انجلیس در همون کتاب: اگه خودمون از چنین اشتباهات اگاهانه ای

بیرون نیاییم جهان وارد عمل میشه و ما رو با ضرب از این اشتباه به بیرون پرتاب می کنه و ما تمام مسیر این پرتاب رو فریاد میزنیم.

شاید به همین دلیله که وقتی تمام هستیمون رو برای یک رابطه غلط میذاریم و انتظار

قدرشناسی از طرف مقابل داریم با نتیجه دردناکی مثل خیانت از او مواجه میشیم

مسلما اگه به موقع و به جا خودمون جلوی ادامه این رابطه رو میگرفتیم  به این نقطه

نمی رسیدیم که با دلی آکنده از درد مجبور به ترک اون بشیم.

بیایید خودمونو گول نزنیم . اکثر ما ته دلمون میدونیم که داریم چیکار می کنیم.

پ.ن

از خواهر عزیزم ممنونم که کتاب ذکر شده رو در اختیارم گذاشت.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام دوباره

از تاخیر های طولانی که دوستانم رو نا امیدکرده معذرت می خوام.

پست این دفعه کمی ناراحت کننده است ولی این روزها انگار پای

همه خانواده ها به دادگاه خانواده یه جورایی باز شده و این فضای زجر آور رو 

تجربه کردن . امیدوارم شما از اون دسته آدمای خوشبختی باشین که هرگز از

از جلوی در این مراکز هم رد نشین ولی اونایی که مجبور شدن حداقل یه بار

سری بزنن کاملا می فهمن چی میگم.

دادگاه خانواده ساختمانی چند طبقه است که در هر طبقه اتاقهای متعددی

وجود داره و هر اتاق با یک منشی دفتر یک قاضی و چند کارمند یک دادگاه رو تشکیل

میدن. به طوریکه هر طبقه ٣ تا ۴ دادگاه مجزا داره که کدمخصوص داره و هر پرونده به صورت  اتفاقی به یک کد می افته و قاضی بدون شناخت و انتخاب پرونده باید یک رای

بی طرف بده . روزانه چندین پرونده جدید ارجاء داده میشه و با طی مراحل طولانی اداری

حکم صادر میشه . دادگاه خانواده مربوط به امور طلاق و مهریه و حضانت اطفال است .

اگر با دقت به مراجعین دادگاه نگاه کرده باشین معمولا زوجهای جوان زیادی رو می بینین

که  با بی تفاوتی با فاصله از هم می نشینن و نوبتشون که شد میرن داخل.

برای این گروه طلاق به واسطه داشتن وکالت طلاق توسط زن که در شرط ازدواج آمده

و یا بخشش مهریه های سنگین از طرف زن و جلب نظر مرد برای امضای حکم طلاق و ...

پروسه کوتاه تری داره . زوجهایی که قدیمی ترن معمولا تنش بیشتری دارن و به واسه

وجود طفل و آزارهای متعددی که زن در طول زندگی دیده و یا ناراحتیهای چندین و چند ساله مرد  گاهی راهروهای دادگاه را تبدیل به صحنه نزاع می کنه . متاسفانه طلاق نه تنها در بین زوجهای بسیار جوان که بین زن و مردهایی که سالهاست از ازدواجشان گذشته رو به افزایشه که داشتن طرز تفکر بسیار قدیمی در مردها و عدم داشتن الگوی

گذشت در زنان و... به این مساله دامن میزنه.

شاید عده ای به داشتن حق طلاق توسط زنان اعتراض کنن و دلیلش رو هم وجود مهریه های سنگین و سو ءاستفاده از این حق اعلام کنن ولی بهتره انصاف داشته باشیم.

زندگی ای که به زور ترس از پروسه طولانی و زجر آور چند ساله طلاق بخواد ادامه پیدا کنه اسمی جز زندان نداره .

شاید بهترین کار این باشه که به ازای تقاضای مهریه کم و منطقی در زمان ازدواج از جانب خانواده دختر ، وکالت طلاق نیز مطالبه شود و اگر خدای نکرده به دلایل مختلف

زوجین قادر به ادامه زندگی مشترک نبودن بدون آزار روحی و گاهی جسمی و آبروریزی

بتونن به زندگی مشترکشون خاتمه بدن.

باور کنین یک زندگی اجباری حتی برای کودکان این خانواده ها نیز ناراحت کننده است

و شاید افراد بتونن زندگی بهتری رو پس از طلاق تجربه کنن.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام

شاید برای نوشتن این مطلب در پست جدید کمی دیر شده باشه ولی از اونجا که هنوز بهاره و این روزها زیبایی فوق العاده ای پیدا کرده بد نیست این بار بدون در نظر گرفتن مراسم خاص نوروزی و عید دیدنیها و ... یه نگاه زنانه به این فصل بندازم.

بهار که میاد یاد سرویس دانشگاه میفتم که هر روز مارو از کرج به تهران میاورد . یه اتوبوس قدیمی با صندلیهای سفت و کثیف که سر نشستن رو اونها  دعوا بود . من همیشه می ایستادم نه اینکه جایی واسه نشستن نبود ،تماشای اطراف برام جذاب بود.

از لای شیشه باد می پیچید تو لباسم ، چشمهامو می بستم و از خنکای اون لذت می بردم. آسمون نیمه ابری بود و گاهی بارونی ولی هوا همیشه دل انگیز بود . بچه ها شاداب و با هیجان حرف میزدند. بهار فصل نویی بود ،انگار اول زندگی همه ما بود . بی دغدغه و بی مسئولیت فقط می خندیدیم . هیچ وقت نمی خواستم زود  به مقصد برسم.

میگن بهار فصل عاشقاست ، همه چیز زیبا تر به نظر میرسه ، آدما دوباره متولد میشن

احساس جون می گیره ، دوستیها تازه میشن ، دلها عاشق میشن.

بارون بهار خستگیهای گذشته رو میشوره . نفرت رو از بین میبره و تازگی میاره.

شاید اومدن سال جدید برای خیلی از ماها مثل در آوردن رخت عزا از تن های خسته مون باشه.شاید بهانه ای باشه تا همه یه چیزهایی رو فراموش کنیم و به خودمون فرصتی دوباره بدیم.

شکست جزئی از زندگی ماست . ولی گاهی فقط باید از کنار ناکامیها گذشت .

باید به خودمون فرصت بدیم . یه فرصت دوباره ،مثل یه سال جدید ما هم نو بشیم .

بهار که میاد خدا به ما عبور از گذشته ها رو یاد میده ، می خواد درس بگیریم و تلخی رو فراموش کنیم. زندگی قشنگ تر از اونیه که با یاد شکستهامون ، بد بینیها و نفرت خرابش کنیم .

عزیزان ، می دونم سال راحتی رو پشت سر نگذاشتیم ، ولی معتقدم هیچ تلخی تا ابد ادامه پیدا نمی کنه . اگه دلهامون تو سختیها با هم باشه ، یه بهار بزرگ از راه میرسه و با بارون رحمتش تاریکیها رو از بین میبره .

                                                              بهاری باشین

پ.ن:

١-یه دوست عزیز بهم گفت که نباید تو گذشته زندگی کرد ، میخوام بدونه که درسته که گذشته بخشی مهم از زندگی ماست ولی سعی می کنم به زمان حال بیشتر بها بدم.

٢- این از نعمتهای خداییه که با این همه ضربه که از دوستانمون می خوریم  فرصت یه دوستی تازه رو از خودمون نگیریم. بعضی فرصتها ی استثنایی تو همین شرایط پیش میان .

٣- یه آشنای عزیز بهم یاد داد که برای اونایی که نمی تونم ببخشمشون دعا کنم.

همینجا ازش تشکر می کنم. اولش محال به نظر اومد ولی بعد از دو بار دعا کردن تونستم  تا یه اندازه ای ببخشمشون. ازش متشکرم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام

حتما در مورد سونامی شنیده اید .در فیزیک دریا سونامی موجی است که در اثر زلزله های بزرگ یا آتشفشان یا لغزش صخره های عظیم در اقیانوس رخ می دهد . این موج در ابتدا ارتفاع زیادی ندارد ولی هر چه به نواحی کم عمق ساحلی نزدیک می شود به دلیل عمق کم و اصطکاک با بستر دریا ،ارتفاع بیشتری پیدا می کند تا می شکند و با قدرت به ساحل می کوبد . تخریب یک سونامی ٢٠ متری  به دلیل قدرت زیاد اقیانوس است و شما تنها در نواحی ساحلی شاهد آن هستید نه در اقیانوس عمیق.

من همیشه معتقدم شاید نشه روابط اجتماعی رو با روابط علمی و فرموله بیان کرد ، ولی طبیعت درسهای خودش رو داره و چه کسی میتونه اونو انکار کنه ؟

ما انسانهای امروزی بیشتر به یک دریاچه کم عمق شبیه هستیم تا اقیانوس . کوچکترین سنگی ما رو دچار تلاطم میکنه و آرامش رو از ما میگیره  و همیشه در کنار

هر آبی سنگها ریزش می کنند و عابران می گذرند ،باد می وزد و یا سیلاب به راه می افتد.راستی چه بر سر ما می آید؟

با اینهمه مشکلات متعدد زندگی امروز فکر نکنم دیگر آرامشی باقی بماند . ما با هر نسیم به حرکت در می آییم و با هر ریزش سنگریزه ها آلوده می شویم . ما تحمل هایمان را از دست داده ایم.

شاید به قول عزیزی (( دیگه اعصابمان تعطیل شده )).

اگه به قدیمی ترها دقت کنیم می بینیم که عمق فکر و صبر بیشتری دارند ، اونا نه با یک نسیم زودگذر از خود بیخود میشن و نه با سونامی بلایا از پا در می آیند .

بعضیها واقعا اقیانوسند.

شاید به همین دلیله که درسهای بزرگی گرفته اند و به صبر خدا واقفند.

زندگیهای پایدار تری دارند و از آینده نمی ترسند .

اینجا جا داره که از همسفر دنیا دیده مون آقای اشراقی یاد کنم. ایشان در بازگشت از سفر طبیعت گردی مون به مینکاله ( توصیه می کنم حتما دوست داران محیط زیست

و پرنده نگری یه سری به اونجا بزنن)  از خطراتی که در طول جهان گردی شاهدش بودن

برام گفتن و وقتی پرسیدم : (( نمی ترسیدید ؟)) لبخند زد و گفت :(( چرا .من هم مثل همه گاهی می ترسم ولی این ترسها مانع نمی شوند و اثر زیادی نمی گذارند ))

چنین انسانهایی این عمق فکری و احساسی رو در خودشون ایجاد کرده اند  و اقیانوس

شده اند . حتما به همین دلیله که تو این سن وسال هنوز با همسرشون شاد زندگی می کنن و با هم همراهند و همسفر .

خدا حفظشون کنه . کاش ما هم وقتی سن وسالی ازمون گذشت اینجور صبور باشیم

و روحی مثل اقیانوس داشته باشیم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

در مجله ایده آل این شماره مطلبی پیرامون بیماری دو قطبی

توسط دکتر افشین ید اللهی نوشته شده که بد نیست همه

نگاهی به آن بیندازند.

دلیل انتخاب این موضوع برای پست جدید وبلاگم افزایش شیوع این بیماری

به خصوص در آقایان است که ارتباط ١٠٠% با زندگی مشترک آنها دارد.

این بیماری یک عارضه روانی است که مانند بسیاری از مشکلات مشابه آن

در بعضی افراد بصورت زمینه ای وجود داره و یک تغییر بسیار مهم در زندگی ممکنه

اونو فعال کنه.

از اونجایی که چند تا از عزیزان و دوستانم با افراد دو قطبی زندگی سختی رو

تجربه کردن و عده ای نیز متارکه کردند می خوام بعضی علائم این بیماری رو ذکر کنم . امیدوارم اگه دور و ورتون افرادی با این خصوصیات میبینید بیشتر ملاحظه کنید و اونها

رو حتما به روانپزشک ببرید تا اثرات مخرب آن کمتر بشه.

بیماری دو قطبی همونطور که از اسمش پیداست از دو فاز مختلف تشکیل میشه .

فرد در یک دوره مثلا چند ماهه افسوردگی یا فاز پایین رو تجربه میکنه. دچار رکود فعلی میشه و کاملا خموده و افسرده است.

سپس در یک دوره پس از آن در فاز بالا است و کارهای کاملا متفاوتی از دوره قیل انجام میده. مثلا سر خوشی بالا ، فعالیت شدید بدنی و یا حتی فعالیت  بسیار زیاد جنسی

داره و اعمال متظاهرانه از خودش نشون میده.

این افراد دچار این توهم هستند که بسیار مهم و بر گزیده اند و از خودشون تعریف بی رویه می کنند. فازهای مختلف بیماری مدام پشت سر هم تکرار میشوند (مثل یک نمودار سینوسی).

یکی از مسایل مهم در این بیماری آسیب زدن به افراد نزدیک در یکی از فازهای بالا یا پایین بیماری است . بنابر این نمی توان از این مشکل بدون اقدام به درمان سریع و طولانی مدت آن گذشت. بیمار اگر تحت معالجه قرار بگیره میتونه پس از طی یک دوره مصرف دارو و سپس مصرف طولانی و یا حتی دائم دارو مانند افراد عادی زندگی کنه.

افراد زیادی در جامعه به این بیماری دچارند و با درمان و مشاوره همیشگی مانند یک فرد معمولی قادر به زندگی هستند و می تو انند در سطوح مختلف علمی و کاری پیشرفت خوبی داشته باشند.

اما عدم مراجعه در دوران قبل از ازدواج به دلیل مسائل مختلفی مانند عدم باور خانواده

و فرهنگ پایین متاسفانه آثار بعدی وحشتناکی خواهد داشت .  دیده شده که استرس هایی مانند ازدواج میتواند این بیماری را تشدید کند و از هم گسیختگی خانوادگی را به همراه داشته باشد.

از آنجا که شاهد چندین طلاق و کودکان معصوم طلاق به خاطر این بیماری متاسفانه

شایع بودم از همه میخوام قبل از

ازدواج مشاوره در چندین جلسه رو تجربه کنند تا در صورت ممکن توصیه های لازم رو دریافت کنند .

چرا مشکلی رو که میشه کنترل کرد به یک فاجعه تبدیل کنیم؟

هدی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام

خیلی سعی می کنم مراقب نوشته هام باشم.

متن هایی که می نویسیم مسئولیت زیادی به همراه میارن.

ولی داستان زیر واقعیه و تقصیر منم نیست که این ماجرا ها زیاد پیش میاد ،چون من اونا را پیش نمیارم.

روزی روزگاری تو یکی از دانشگاههای تهران تو یه روز بهاری یه دختر دانشجو با ظاهر ناراحتی اومد پیش نسیم و از اونجا که با هم قبلا یه تور دانشجویی رفته بودن و آشنایی نسبی داشتن ،می خواست با نسیم دردو دل کنه. گفت که عاشق بهترین و معروفترین پسر دانشگاه بوده ،پسری که نسیم اونو چند بار تو  گروه گردشی دانشگاه دیده بود ،پسر داستان ما هم بی میل نبوده و اون دخترو مدتی صیغه کرده.

خانواده پسر ،وقتی میفهمن که پسر خوش آتیه شون رو تور کردن بلوا به پا میکنن و

و مجبورش می کنن که صیغه رو فسخ کنه.

حالا دختر مونده و شرمندگی . مثل گلی که بوش کردن و انداختنش دور.

دختر می گفت که از زندگی سیر شده و ١۵ کیلو لاغر شده .

نسیم که دختر تقریبا فمنیستی بود با شنیدن ماجرا جوش آورد و کینه پسره رو به دل گرفت . از اون به بعد همیشه با نفرت با پسر داستان ما صحبت می کرد و  جواب سلامش رو با تمسخر می داد. اونقدر پیش رفت که خودش هم دلش به حال پسره سوخت.

بعد از یک سال که اون دختر ماجرای عشق سوزناکش رو واسه نسیم تعریف کرده بود

دو تا سوال واسه نسیم پیش اومد:

١- چرا اون دختر بین اون همه آدم ماجرا رو واسه نسیم تعریف کرده بود ؟

٢- چرا اون پسر از اون دانشگاه انتقالی گرفت ؟

جواب این سوالها خیلی سخت نبودن ولی حیف که نسیم دیر فهمید.

پسر عاشق نسیم بود و اون دختر خودخواه اینو می دونست .این ماجرا رو واسه نسیم

سرهم کرد تا نسیمو از اون پسر بیزار کنه. پسر داستان ما هم که یک سال تمام توهین های نسیمو دیده بود با دل شکسته از اون دانشگاه رفت.

درسته که اون دختر دروغگو هم به مرادش نرسید ،ولی سالها افسوس این ماجرا تو دل نسیم موند .

دوست دارم وقتی بعد از چند سال این ماجرا رو واسه مردم تعریف میکنم آخرش اضافه کنم که : (( نسیم از ماجرا درس گرفت و اون پسر ناکام نیز  حالا همه چیزو فراموش کرده . دختر دروغگو هم  از بس واسه رسیدن به چیز هایی که مال اون نبودن خودش رو به هردری زد که تنها موند .))

باور کنید قصه شاه پریون تعریف نمی کنم ،چون همین چند وقت پیش شنیدم که دختر

خودخواه داستان ما وقتی ترک تحصیل کرد ناراحتی اعصاب گرفت.

مطمئنم نسیم از ناراحتی اعصاب گرفتن دختر مردم خوشحال نمیشه. اون حالا یاد گرفته زندگی هیچ وقت به هیچ آدمی خلاصه نمیشه  و از طرفی نه دیگه فمنیسته و نه

عجول .

موفق باشید

                                                                                          نسیم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام

وقتی تو یه جریان هیجان انگیز شریک میشیم احساس عجیبی

داریم که تا مدتها با هامونه . می خوایم همه بدونن که ما هم

شاهد اون اتفاق بودیم.

سکانس 1

تصور کنید دارن تو اخبار در باره حادثه سقوط یه هواپیما گزارش مستقیم

پخش می کنن و شما دست بر قضا شاهد سقوط بودید.

پای تلویزیون با تعداد زیادی از آشناها نشستید و با آب و تاب

از حضورتون در محل تعریف می کنید.

همه به شما به چشم یه قرمان نگاه می کنن.

تا مدتها از طرف شما نقل قولهای زیادی میشه.

ولی خودتون تا ماه ها احساس ناراحتی می کنید

بعد از اینکه هیجان می خوابه احساسات واقعی شما پدیدار میشن

شما خاطره تلخی خواهید داشت.

سکانس 2

خسته ،با درد شدید و ترس و نگرانی ،بدون اینکه بدونید چی در

انتظارتونه از زیر آوار بیرون میاید

بوی مرگ همه جا پیچیده . اول از همه دنبال عزیزانتون می گردین

هیچ وسیله ارتباطی ندارین

هیچ چیزی برای بستن پای شکسته  تون ندارین

خاک تا ته گلوتون رفته و آبی هم نیست .

آدم میخواد از دیدن صحنه  وحشتناک کشته ها

بالا بیاره.

باورنکردنیه . یعنی چه بلایی به سر خانواده تون اومده؟

سکانس 3

شب تو چادر هلال احمر نشستید.

پاتون رو فقط با یه ملافه بستن.

رفتین درمانگاه صحرایی ولی احیای بیمارا واجب تر از

رسیدگی به پای شما بود.

تو چادر همه مات و وحشت زده به یه جا خیره شدن.

هیچ کس با اون یکی آشنا نیست . احتمالا همه عزیزانشون رو

از دست دادن.

یه نفر ناله میکنه . یکی آروم گریه می کنه. یه بچه آب میخواد و

شما هیچ کاری نمیتونید بکنید .

اینجا کسی در مسابقه تعریف وحشتناک ترین صحنه امروز ثبت نام نمیکنه.

سکانس 4

چند ماه از زلزله گذشته.

شما رفتین شهر یکی از دوستانتون

هنوز هیجان دارین.

احساسات آدما اینجور مواقع خیلی پیچیده است.

اگه همه عزیزان آدم هم زنده مونده باشن ،باز دوست نداره

در باره این حادثه با کسی حرف بزنه.

وقتی تو دل مرگ میریم سوقاتی برای کسی نمیاریم.

اونایی که وحشتی مثل زلزله رو تجربه می کنن ،نمیخوان

درباره اش بگن و بشنون.

هیچ کس نمیدونه چقدر باید طول بکشه تا آدما احساسات ناراحت

کننده شون از بین بره.بعضی وقتها این ناراحتی تا آخر عمر با آدما

میمونه.

زلزله های مهیب شاید در عمر هر کس یک بار رخ بده و چنین احساسات

تلخی به جای بذاره ،ولی انسانها با همدیگه فرق میکنن.

برای خیلی از ما نرسیدن به اونچه که حقمونه و اونو ازمون میگیرن

اثرات بدتری داره

کی میدونه؟

شاید احساس ناکامی در پس گرفتن چیزهایی که خدا بهمون میده و بنده خدا

ازمون میگیره تا نسلها بعد در انسانهای بعد از ما هم باقی بمونه.

شاید به خاطر اینه که آدما به خاطربعضی حقوقشون از جونشون میگذرن

اونایی که تو جنگ بودن حتما صحنه های وحشتناک تری نسبت به زلزله دیدن

ولی با این وجود حتما مرگ آگاهانه احساس بهتری داره

من که شک ندارم.

هدی





 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()

سلام

بعضی شبها از دستت عصبانی میشم.

حالم گرفته میشه . از دست این زمونه میخوام فریاد بزنم.

وجودم پر از حس یه دختر رنجدیده بی پناهه.

میخوام بهت ثابت کنم نترسیدم و جلوت قد علم کنم.

آخه چرا به داد ما نمی رسی؟ چرا دیگه تحویلمون نمی گیری ؟

چرا کاری نمی کنی ؟

چرا آدم بدا رو تو دریا غرق نمی کنی؟   چرااااااااااااا؟

میگن تو خیلی صبوری.

وای میسی آدما خوب خودشون رو نشون بدن.

ولی ما چه گناهی کردیم که باید هر روز جلوی این همه آدم خفت بکشیم.

تو منو یه زن آفریدی . ازت ممنونم

چشمامو باز کردی تا حقیقت رو ببینم.

ولی همین حقیقت شده بلای جونم.

بعضی شبها از دستت عصبانی میشم

با چادر نمازم قهر میکنم . دوست دارم لااقل  به خاطر بلاهایی که سرم میاد جبران کنی

میخوام باهات قهر کنم

با همه و اول از همه خودم.

بعضی شبها نماز نمی خوندم و این یعنی تو انتظاراتمو برآورده نمی کردی .

ولی وقتی تنها م  تویی که نازمو می کشی

تویی که نوازشم می کنی

تویی که شبها آرومم می کنی

ومن میدونم که همیشه سختیهامو یه روز جبران می کنی .

ولی تو خیلی صبوری

صبر می کنی تا همینجور که یه دفعه بعضیهارو ادب می کنی

برای بعضی دیگه هم یک دفعه درهای رحمت رو باز کنی

خدایا

لحظات بی تو برام سخته

تنهام نذار

آمین

هدی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط هدی 28 نظرات ()


Design By : Pars Skin